تبليغاتX
عاشق مجنون
عشق

هوا بوی نم گرفته دوباره دلم گرفته صدای گریه ی بارون تو خیابون دم گرفته با نگاهت قلبمو ازم گرفتی اینم بمونه با غرورت منو دست کم گرفتی اینم بمونه گفتی که قلبتو پس میدم دیوونه اینم بمونه گفتم این قلب توه پیشت بمونه اینم بمونه خواستم عاشقت کنم گفتی محاله اینم بمونه گفتی که تو هم دلت چه خوش خیاله اینم بمونه من میگفتم شب عشق با این سیاهی نداره ترسی برام وقتی تو ماهی تو میگفتی آره من ماهم ولی تو اومدی آسمونت رو اشتباهی اینم بمونه اینم بمونه...
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 23:25  توسط رضوان | 

هر جا رفتم اورا من ندیدم لب افسون وحسرت را گزیدم گهی از غم نمودم گریه وگه شدم دیوانه وجامه دریدم نگه بنما تو بر حالم خدایا چو مرغ بی پر و بالم خدایا نمی دانم چر رفت ونیامد کجایه خوش خط و خالم خدایا محبت کن محبت کن مرا گل که با مهر و محبت با شدم دل تو میدانی که با مهر ومحبت شود بسیار آسان کار مشکل دلی دارم دلی بشکسته دارم دلی از دست یارم خسته دارم غمی سنگین زدست آن جفا کار درون خسته دل بنشسته دارم ایا ماه شب تارم کجایِی دلم تاریک ای یارم کجایی غمی دارم درون سینهُ خود ایا دلدار وغمخوارم کجایی ندانستم کجایی کی میآیی دل ما را دهی از غم رهایی نوشتی دوری و هرگز نیایم امان از درد دوری و جدایی نمی دانم چرا غم دارم امشو سرشک از دیدگانم بازم امشو نمیآیه چرا خوابی به چشمم از آن ساعت که رفته یارم امشو خدایا به مرگ خود رضایم بود زنجیر بد بختی بپایم شدم خسته،شدم دلخون خدایا زدست دوستان بی وفایم ایا یارم ایا یارم کجایی ایا ماه شب تارم کجایی کجایی چشمه آب حیاتم کجایی گونه گلنارم کجایی پشیمانم،پشیمانم،پشیمان چرا چشتم از آن ماه تابان از آن ترسم که من دیوانه گردم بگیرم راه صحرا و بیابان گرفت آتش بجانم ای خدایا ز آواز غمین نی خدایا چو میسوزم به آه و ناله گویم به یارم میرسم من کی خدایا دلی دارم که پر خونه خدایه گلی دارم که گلگون خدایا گلم رفته سفر حالش ندانم نمی دانم گلم چونه خدایا فغان داره دل من ای خدا یا نمی آیه گل من ای خدایا نمی دانم کجاه در چه حاله گل من سنبل من ای خدایا نگارا نازنینا در کجایی بیا یارا بیا بنما وفایی بیا بگذر ز تقصیر و گناهم ببخشا گر زمن دیدی خطایُی نمی دانم نمی دانم کجایه کجایه کی می آید کی می آید یقین دارم که قبل از مردن من مییایه تا نگویم بیوفایه
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 23:18  توسط رضوان | 

خدایا چنان کن سرانجام کار                     توخشنود باشی ما رستگار
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 23:17  توسط رضوان | 
نظر یادتون رفت...............

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 23:16  توسط رضوان | 

خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 23:15  توسط رضوان | 

یه شب بارونی.... شب است و آسمون پرستاره صدای بارون تموم خونه رو گرفته بود منم از توی پنجره اتاق داشتم بارون رومی دیدم انگار فایده نداره باید می رفتم تو حیاط بلند شدم و رفتم تازه نازی (مرغ عشقم)رو هم با خودم بردم وای نمیدونید چقدر هوا سرد بود ولی به لذت دیدن بارون می ارزید. نازی بیچاره هم یخ کرده بود یه جوری تو. دستم کز کرده بود هر کسی نمیشناختش فکر میکرد این همیشه این همه آرومه.اون لحظه که داشتم بارون رو میدیدم به هیچ چیز و هیچ کس فکر نمیکردم فقط یه چیز فکرمو مشغول کرد .ما ادما اینقدر درگیر زندگی هامون هستیم که وقتی نمی زاریم تا به این نعمت های خدا فکر کنیم واقعا بارون نعمت بزرگیه. میدونین وقتی بارون می باره چقدر دل اون کشاورزی رو که نگران زمین هاشه رو خوش میکنه؟ خیلی ادما هم هستن تو روستا ها که از همین اب بارون و چشمه هاست که زنده اند.... داشتم فکر میکردم که چه قدر خوب میشد وقتی بارون می بارید همه بدی هاهم باهاش شسته میشد ...کاش همه ی ادمای مریض خوب میشدن ...کاش بد بارون اسمون دل همه ی ادما صاف میشد ... همه کینه ها از بین میرفت... کاش همه ادما با هم یکسان میشدن... کاش همه مثل هم زندگی میکردیم نه اینکه یه نفر اینقدر داشته باشه که خوشی زیر دلش بزنه نه یه نفر اینقدر نداشته باشه که ندونه داشتن چه شکلیه... خدا جونم با همون کرمت به داد همه ی ما ادما برس... خدا جونم همه ادما رو با هم برابر کن...خدا جونم بابت همه ی نعمت هات ازت تشکر میکنم ... فقط بدی هارو از ادما دور کن یه کاری کن که همه با هم مهربون باشن خدا جونم دوست دارم ... تنهام نذار
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 23:14  توسط رضوان | 

نظرات شما مایه دلگرمی ماست پس همیشه در بخش نظرات شرکت کنید و نظرات و پیشنهاد های خود را بیان کنید درضمن اگر مطالب و مضوعات وعکس جالب دارید برای ما بفرستید تا در به روز کردن وبلاگ مارایاری کرده باشید
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 23:13  توسط رضوان | 

°°°°°°°°°°°°|/ °°°°°°°°°°°°|_/ °°°°°°°°°°°°|__/ °°°°°°°°°°°°|___/ °°°°°°°°°°°°|____/° °°°°°°°°°°°°|_____/° °°°°°°°°°°°°|______/° °°°°°°______|_________________ ~~~~/__ بيا اينم وسيله حالا ديگه_\~~~ ~~~~ ~~~~~/ _ميتوني بهم سر بزني _\~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ ,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~* ¯´¨ ¨`*•~-.¸..... *•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~* ¯´¨ ¨`*•~-.¸.....................
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 23:11  توسط رضوان | 

ای کجایی که دلم برات تنگ شده شاید هم تو قلبت از سنگ شده دل من تنگ برات طاقت دوری نداره چقدر داد زدم هیچکی صدام نداره عاشقت گشته ام و کشته ی رویت شده ام صورت ماهت که دیدم زودی بیهوش شدم من تو را دوست دارم ای رفیق ساده دل باور نمی کنی بپرس از دوستان اهل دل کاش می شد که مرا باور کنی من بشینم جنب تو حرفها آغاز کنی عشق تو مرا برده از هوش و برم که نتوانم تو را درخواب هم از یادم بببرم
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 23:10  توسط رضوان | 

داغی درسینه دارم جاودانی عمر من مرگی است نامش زندگانی روزها به امید آمدنت زیر پنجره صبر به انتظارایستادم ولی دست تقدیر حکایتی دیگر داشت حکایت یک حقیقت وآن حقیقت کوچ تو بود حقیقتی که هیچوقت فکرش را نمی کردم نه دلم باور این داغ رادیگر نداشت
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 23:9  توسط رضوان | 
salam dostam modati nabodam az in bebad matlabhaye jadid va ax haye jadid ba site ezafe mishavad

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 23:7  توسط رضوان | 
 عاشق عاشق تر نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق **************** نبودش ***************** امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري گفتم كه تو مي دوني،سرخاك تو مي ميرم ، ولي تا لحظه مردن نمي گيرم دل از تو
+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 0:29  توسط رضوان | 
 ي غم ، تو که هستي از کجا مي آيي؟ هر دم به هواي دل ما مي آيي باز آي و قدم به روي چشمم بگذار چون اشک به چشمم آشنا مي آيي!
+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 0:26  توسط رضوان | 
 بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد
+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 0:25  توسط رضوان | 
 نظر يادتون نره!
+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 0:18  توسط رضوان | 
 وقتى که بارون مى ياد هر چند تا قطره شو که تونستى بگيرى همون قد منو دوست دارى هر چتد تا شم که نتونستى بگيرى همون قد دوست دارم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 1:5  توسط رضوان | 
 بهم گفت :دوست داری عاشق کسی بشی که عاشقت نیست؟ گفتم: نه گفت :دوست داری کسیا تو قلبت جا بدی که تو واسش مهم نیستی؟ گفتم: نه گفت:دوست داری واسه کسی بمیری که جون تو واسش مهم نیست؟ گفتم : نه گفت:حاضری غرورتا به خاطره کسی بشکنی که...، توی آغوشه کسی باشی که...، از لب کسی بوسه بگیری که...، عشقتا باور نداره ؟ گفتم: نه گفت: پس عشق تو هر چقدرم واقعی باشه چون یه طرفه است بازم کافی نیست. یکم فکر کردم گفتم با دلم چه کنم؟؟؟؟ گفت : یا عاشق نشو یا اگه عاشق شدی عاشق کسی باش که عاشق تو باشه
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 1:5  توسط رضوان | 
 سلام اومدم بگم که خیلی دلم گرفته دیگه از همه چی سیر شدم چرا هر چی اتفاق بد هست میاد پیش من می خوام به خدا بگم که برای یکبار هم که شده خودشو جای من بزاره اونوقت می فهمه که چه زجری میکشم می خوام داد بزنم خنده از روی لبام رفته چه جمله ای قشنگتر از اینکه بگم دلم شکسته فقط همین.....تا آپ بعدی بای
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 1:3  توسط رضوان | 
 شب است و آسمون پرستاره صدای بارون تموم خونه رو گرفته بود منم از توی پنجره اتاق داشتم بارون رومی دیدم انگار فایده نداره باید می رفتم تو حیاط بلند شدم و رفتم تازه نازی (مرغ عشقم)رو هم با خودم بردم وای نمیدونید چقدر هوا سرد بود ولی به لذت دیدن بارون می ارزید. نازی بیچاره هم یخ کرده بود یه جوری تو. دستم کز کرده بود هر کسی نمیشناختش فکر میکرد این همیشه این همه آرومه.اون لحظه که داشتم بارون رو میدیدم به هیچ چیز و هیچ کس فکر نمیکردم فقط یه چیز فکرمو مشغول کرد .ما ادما اینقدر درگیر زندگی هامون هستیم که وقتی نمی زاریم تا به این نعمت های خدا فکر کنیم واقعا بارون نعمت بزرگیه. میدونین وقتی بارون می باره چقدر دل اون کشاورزی رو که نگران زمین هاشه رو خوش میکنه؟ خیلی ادما هم هستن تو روستا ها که از همین اب بارون و چشمه هاست که زنده اند.... داشتم فکر میکردم که چه قدر خوب میشد وقتی بارون می بارید همه بدی هاهم باهاش شسته میشد ...کاش همه ی ادمای مریض خوب میشدن ...کاش بد بارون اسمون دل همه ی ادما صاف میشد ... همه کینه ها از بین میرفت... کاش همه ادما با هم یکسان میشدن... کاش همه مثل هم زندگی میکردیم نه اینکه یه نفر اینقدر داشته باشه که خوشی زیر دلش بزنه نه یه نفر اینقدر نداشته باشه که ندونه داشتن چه شکلیه... خدا جونم با همون کرمت به داد همه ی ما ادما برس... خدا جونم همه ادما رو با هم برابر کن...خدا جونم بابت همه ی نعمت هات ازت تشکر میکنم ... فقط بدی هارو از ادما دور کن یه کاری کن که همه با هم مهربون باشن خدا جونم دوست دارم ... تنهام نذار
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 0:57  توسط رضوان | 
 °°°°°°°°°°°°|/ °°°°°°°°°°°°|_/ °°°°°°°°°°°°|__/ °°°°°°°°°°°°|___/ °°°°°°°°°°°°|____/° °°°°°°°°°°°°|_____/° °°°°°°°°°°°°|______/° °°°°°°______|_________________ ~~~~/__ بيا اينم وسيله حالا ديگه_\~~~ ~~~~ ~~~~~/ _ميتوني بهم سر بزني _\~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ ,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~* ¯´¨ ¨`*•~-.¸..... *•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~* ¯´¨ ¨`*•~-.¸..................... www.asheghomajnon.blogfa.com
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 0:52  توسط رضوان | 
 ند مطلب عاشقانه اگه کسي رو دوست داري نه براش ستاره باش نه آفتاب چون هردوشون مهمون زود گذرند. پس براش آسمون باش که هميشه بالاي سرش باشي من غریبه ای دیروز. آشنای امروز و فراموش شده ای فردا.پس در آشنایی امروز مینگرم.تا در فراموشی دنیا یادم کنی! زندگي کتابي است پرماجرا ، هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني ...حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي ...نگاهت نمي كنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني.... صدايت نمي زنم ..... زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام ضد حال های موجود در اینترنت:میری تو یه وبلاگ میبینی موزیک قالبش آهنگ شماعی زادست!!یه فایل زیپ دانلود میکنی به جز آنفلانزای مرغی تمام ویروسها توش هستن.تو جستجوگر گوگل تایپ میکنی" کرگدن" عکس خودتو پیدا میکنه.بعد از کلی کار و خستگی میری اینترنت میبینی یاهو هم فیلتر شده.داری واسه استادت ایمیل(التماس واسه نمره)میزنی یهو کارتت تموم میشه.میری تو کافی نت دانشگاه میبینی فقط سایت لبیک دات کام بازه!!!رو لینک" فقط بالای 18 سال" کلیک میکنی میری تو سایت عمو پورنگ فرق رفاقت دخترا و پسرا: یه زن شب نمیاد خونه فردا صبح که میاد شوهرش می پرسه کجا بودی؟می گه خونه یکی از دوستام.مرد به ده تا از صمیمی ترین دوستای زنش زنگ می زنه همشون انکار می کنن وحتی یه نفر هم گردن نمی گیره. یه شب یه مرد نمیاد خونه فردا صبح زنش می پرسه کجا بودی؟می گه خونه یکی از دوستام بودم.زن به ده تا از صمیمی ترین دوستای مرد زنگ می زنه هشت تاشون تایید می کنن که مرد شب پیش اونا بوده ودو تای دیگه هم تاکید می کردن که حتی همین الانم پیش ماست ولی به هزارو یک دلیل نمی تونه حرف بزنه. نمیگم که برام قدر یه دنیا عزیزی چون دنیا یه جایی تموم میشه... نمیگم که مثل گلی چون گل هم یه روز پژمرده میشه... نمیگم که سیاهی چشامت مثل شب پر ستاره است چون شب هم پایانی داره... نمیگم مثل آب پاک و زلالی چون آب همیشه پاک نمی مونه... نمیگم دوست دارم چون که........ من اصلا دوستداشتن رو بلد نيستم در سرزمین عشق رشته کوهی است به نام صفا که این رشته کوه آبرفتی دارد به نام وفا و این آبرفت به پیچی می رسد به نام وداع به امید اینکه هرگز به این پیچ نرسیم. شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟ " استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! " شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ." استاد گفت: " عشق يعنی همين! " شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ " استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! " شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم." استاد باز گفت: " ازدواج هم يعنی همين!! به قلبم نتونستم یاد بدم که نشکنه ولی یاد دادم وقتی شکست لبه تیزش دسته کسی رو که اونو شکست نبره زرد است که لبریز حقایق شده است تلخ است که با درد موافق شده است شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی پاییز بهاری است که عاشق شده است *کيه که آخر ديوونگيه واسه چشات* *کيه جز من که ميميره واسه لحن خنده هات* *کي واست قصه ميگه شبا که خوابت نمي ره* *کيه پا به پات مياد وقتيکه بارون مي گيره* *کيه وقتي تشنته تو ابرا بلوا مي کنه* *اگه يک جرعه بخواي کوير و دريا مي کنه* *يه شب موي تو رو به صد تا مهتاب نمي ده* *پات مي سوزه ولي تن به سايه و اب نمي ده* *اون منم که عاشقونه شعر چشمات و مي گفتم* *هنوزم خيس ميشه چشمام وقتي ياد تو مي افتم* *هنوزم مياي تو خوابم تو شباي پر ستاره* *هنوزم مي گم خدايا کاشکي بر گرده دوباره*
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 0:51  توسط رضوان | 
  لب کسی نشنیدم بدین شیرینی زلف معشوقه ندیدم بدین زیبایی کاش یک روز سر زلف تو دردست افتد تا ستانم من از او داد شب تنهایی
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 8:36  توسط رضوان | 
 عاشقت خواهم ماند.............................. بی آنکه بدانی. دوستت خواهم داشت..................... بی آنکه بگویم. درد دل خواهم گفت.......................... بی هیچ کلامی. گوش خواهم داد............................. بی هیچ سخنی. در آغوشت خواهم گریست.................. بی آنکه حس کنی. در تو ذوب خواهم شد..................... بی هیچ حرارتی. اینگونه شاید احساسم نمیرد...........
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 8:35  توسط رضوان | 
  ای دوست قبولم کن و جانم بستان مستم كن و از هر دو جهانم بستان با هر چه دلم قرار گيرد بي تو آتش به من زن و آنم بستان
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 8:33  توسط رضوان | 
  لب کسی نشنیدم بدین شیرینی زلف معشوقه ندیدم بدین زیبایی کاش یک روز سر زلف تو دردست افتد تا ستانم من از او داد شب تنهایی
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 8:32  توسط رضوان | 
 طعم بوسه هایت را فقط باران میداند که روی لبهایت میچکد و لبهای خیس من که تو را تفریق میکند و جمع مشود با خاطرت سنجاق شده بر دیوار تو میبوسی میبویی عاشق میشوی ومن به مقوایی فکر میکنم که شناسنامه روزهای بی کسی ات بود
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 8:30  توسط رضوان | 
سلام دباره به شما  و مرسي از انكه از سايت من ديدن كردين
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 8:7  توسط رضوان | 
بي دلهره عاشق باش بي ثانيه اي ترديد

حالا که نگاه تو دنيارو به من بخشيد

بي دلهره عاشق باش تا آيينه راهي نيست

نزديک بيا خوبم يک بوسه گناهي نيست

چشمامو نمي بندم از خواب گريزونم

بيدارم و تو فکر چشماي تو مي مونم

هم صحبت باروني همزاد گل ياسي

چشماي منو بهتر از آيينه مي شناسي

من معني درياي آغوشتو مي دونم

يک لحظه بدون تو من زنده نمي مونم

بي دلهره عاشق باش از عطر تو سرشارم

دلواپس چي هستي تنهات نمي ذارم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 16:53  توسط رضوان | 
بي دلهره عاشق باش بي ثانيه اي ترديد

حالا که نگاه تو دنيارو به من بخشيد

بي دلهره عاشق باش تا آيينه راهي نيست

نزديک بيا خوبم يک بوسه گناهي نيست

چشمامو نمي بندم از خواب گريزونم

بيدارم و تو فکر چشماي تو مي مونم

هم صحبت باروني همزاد گل ياسي

چشماي منو بهتر از آيينه مي شناسي

من معني درياي آغوشتو مي دونم

يک لحظه بدون تو من زنده نمي مونم

بي دلهره عاشق باش از عطر تو سرشارم

دلواپس چي هستي تنهات نمي ذارم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 16:53  توسط رضوان | 
 

خداوندا با نام ویاد تو ای عزیز من امروزم را ، و تمامی روزهای سال جدیدم راآغازمی کنم .

امید است مرا به آستان نگاهت بپذیری ، ودرگرمای حضورت ذوبم کنی .

عهد میبندم که فقط برای تو و بخاطر تو زندگی کنم .

عهد میبندم که دلی داشته باشم آکنده از مهربانی ، دستهایی پرازسخاوت ، پاهایی مقاوم ونگاهی سرشارازشورزندگی .

عهد میبندم عاقلانه بیندیشم وعاشقانه زندگی کنم وهمیشه راهی بروم که انتهایش تو هستی .

وهرگز پاک بودنم رافراموش نکنم وبرای گذشته های غیرقابل برگشت افسوس نخورم ، وبرای فرداهای خویش امید وارانه برنامه ریزی کنم وذهنم را از رویاهای بی ارزش که دست یافتن به آنها نیز به صلاح من نیست پاک کنم .

بامن بمان تا در لحظه لحظه زندگیم به داشتنت افتخار کنم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 16:46  توسط رضوان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
بهمن 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
پیوندها
asheghi
ساعت به وقت جوانی
اميج
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

tag –> tag. –> tag, itself, just like the example that follows. –> example:

کدهاي جاوا

www.takpc.mihanblog.com